تبليغاتX
دلنوشته های مرد تنها
وقتي تنهايي همه چيز آدم مي شود
زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش و نگاری که تو خود می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار

قالی زندگیت را نخرند .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 16:26  توسط محسن | 

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.
وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر– و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.
و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.
ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!
((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و حتما ، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 13:54  توسط محسن | 

احمد بيا انشاء بخوان
     آرام از جايش بلند شد در كيفش دنبال چيزي مي گشت دفتري بيرون آورد.با نگراني نگاهي به اطرافش كرد آرام و بي صروصدا رفت و روي سكو ايستاد با نگاهي پر از التماس به چهرة تك تك بچه ها نگريست معلّم گفت : « زود باش ديگر. » با دستاني لرزان  دفتر را باز كرد و با صداي بلند شروع   كرد : « در قالب يك نوشته از مادر خود تشكر كنيد » كمي مكث كرد سكوت كلاس آزارش ميداد .
    ـ « نگـاه خستـه اش هميشه لبريز از هـزاران حرف است حرفهايي سنگـين , حرفها يي كه بار سالها را به دوش مي كشند نگاهش خستـه است ولي شادابي  مي بخشد شادابي براي چشماني بـي نور . دستان پرپينه و زخمش , يادآور پنجره هاي گرمابخش و اميد پرستو ها است دستاني كـه در شب هاي  سرد زمستاني لباس هاي پاره ام را از يادم مي برند.آغوشش دشت است دشتهايي پر ازگل ، پناهي براي خيس نشدن زير چكه هاي سقف,آغوشي كه همه را از خانة كوچكمان بيرون مي كشدو درون خانه هاي گرم و بزرگ جا مي دهد .و…
      و قلبش مي تپد و با هر تپش هزاران تكه مي شود براي به ارمغان آوردن اشكي دوباره . مادرم هرلحظه با من است تا دلداريم دهد , تا وقتي كه بچه ها به لباس هاي پاره ام مي خندند اشك هايم را پاك كند, تا وقتي كه دلتنگ مي شوم به دامن مهربان اوپناه ببرم »
     ـ آقا …اجازه … تمام شد .
     بچه ها برايش دست زدند . آقا معلم رويش را به طرف احمد برگردانيد : « دفترت را بياور ببينم! »
سرش پايين بودآهسته دفترش را روي ميز گذاشت . .معلم با تعجب نگاهي به دفتر انداخت وشروع كرد به ورق زدن :
     ـ  پس انشايت كو؟
و پاسخش اشك احمد بود .
     ـ « فردا به مادرت بگو بيايد مدرسه تا بفهمي انشاء ننوشتن يعني چه ؟ »
معلم نمیدانست احمد مادر ندارد ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 0:8  توسط محسن | 
  •  نامه ی آبراهام لینکلن به فرزندش:

 

او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد . اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه ميتوانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 21:22  توسط محسن | 
متلاشی تر از آنم که حتی بودن

خویش را تاب بیاورم.......!!!!

.

.

.

"و گاهی آدم... تمام می شود...."

نقطه

ته خط...

 

می ترسم از بودنی به شکل نبودن...!!!!

.

.

.

"کمی بودن لازم است..."

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 16:59  توسط محسن | 
چشم ها را باید بست.....مثل من باید دید
من
پشت جاری شدن چشم
به دنبال نگاهی بودم
که در اندیشه خود خواهی ها
سر به دیوار جنون می سایید
و گل عاطفه را......بر لب تاقچه ی دلهره می خشکانید
من
زیر پرپر شدن دفتر عمر
سنگ قبری دیدم
که به نامردی این دوره شهادت می داد
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:19  توسط محسن | 

تاسوعا و عاشورای حسینی بر شیفتگان و رهروان آن حضرت تسلیت باد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:33  توسط محسن | 
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد


واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.



روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :



" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.



ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.



مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.



در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."



در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

 د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 18:59  توسط محسن | 
عدد صفر را می مانم

در هر که ضرب می شوم

نابود می شود!

از هر چه کم می شوم

تو را کم می آورم

با هر که جمع می شوم

زیادی ام می شود

تصویر زیبایی از تهی

با خط شکسته آیینه می سازم

من حدم را می دانم

مشتقی واهی

تابعی خالی از اپسیلن حتی

در سه کنج تحلیلم

کلبه ای ترسیم است

کودک درونش

برای ماندن در وضعیت آخر

هر روز صبح

یک قورباغه آرزو را

درسته قورت می دهد!

بمن بگو از نظر یک پزشک صفر ضرب در یک چه عوارضی دارد؟

آیا می شود در آنسوی کوانت هم واقعگرا بود؟

آیا خوشبختی را راسل تسخیر کرد؟

وقتی متر لینگ موریانه ها را حتی می شناخت

چرا آلکسیس کارل انسان را نشناخت؟

چه چیزی از چخوف دایم الخمر یک نویسنده ساخت

اگرآن روز به جای سیب

آز آسمان نیوتن سنگ می بارید

تکلیف قانون چه می شد؟

...

صفر هستم

اما تا ارتفاع فقط یک آرزو کم دارم!

فقط یکی

یک

که در آن تکثیر شوم

به توان بینهایت ِارقام
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 15:43  توسط محسن | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 17:42  توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
منها کنید همه سنگهای یک کوه را
از آن چه میماند
هیچ !
جز یک اسکلت اندوه
من کوه بودم .... دریغ ! منها کردند از من هرچه سنگ در من بود

http://c.wrzuta.pl/wa7596/35ea2a1c001b10e6477011a3/0/teoman - gonulcelen.mp3
نوشته های پیشین
هفته دوم اسفند 1388
هفته چهارم بهمن 1388
هفته سوم بهمن 1388
هفته اوّل بهمن 1388
هفته سوم دی 1388
هفته دوم دی 1388
هفته اوّل دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
پیوندها
دلنوشته
سوته دل
عشق دروغین
آذربایجانین گزل قیزی
پسری از جنس بلور
لیلی
آدمک تنها
به يادگار مينويسد خطي ز دلتنگي
قناري لال
پروين پورجوادي
خاطره
سیما
دختری از جنس کویر
شاید باران ببارد ....
کلبه دلتنگیهای بهاره
صبــــــــــــــــــــا
قلب برفی محمد محسن
دست نوشته های تنهایی صبا
داستانهای جالب کوتاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

teoman gonulcelen .mp3
Found at bee mp3 search engine