![]() |
![]() |
|
| وقتي تنهايي همه چيز آدم مي شود |
|
زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که تو خود می خواهی نقشه را اوست که تعیین کرده تو در این بین فقط می بافی نقشه را خوب ببین نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 16:26 توسط محسن |
|
|
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 13:54 توسط محسن |
|
|
احمد بيا انشاء بخوان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 0:8 توسط محسن |
|
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد . اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه ميتوانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم بهمن 1388ساعت 21:22 توسط محسن |
|
|
متلاشی تر از آنم که حتی بودن
خویش را تاب بیاورم.......!!!! . . . "و گاهی آدم... تمام می شود...." نقطه ته خط...
می ترسم از بودنی به شکل نبودن...!!!! . . . "کمی بودن لازم است..." |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم دی 1388ساعت 16:59 توسط محسن |
|
|
چشم ها را باید بست.....مثل من باید دید
من پشت جاری شدن چشم به دنبال نگاهی بودم که در اندیشه خود خواهی ها سر به دیوار جنون می سایید و گل عاطفه را......بر لب تاقچه ی دلهره می خشکانید من زیر پرپر شدن دفتر عمر سنگ قبری دیدم که به نامردی این دوره شهادت می داد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:19 توسط محسن |
|
تاسوعا و عاشورای حسینی بر شیفتگان و رهروان آن حضرت تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:33 توسط محسن |
|
|
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 18:59 توسط محسن |
|
|
عدد صفر را می مانم
در هر که ضرب می شوم نابود می شود! از هر چه کم می شوم تو را کم می آورم با هر که جمع می شوم زیادی ام می شود تصویر زیبایی از تهی با خط شکسته آیینه می سازم من حدم را می دانم مشتقی واهی تابعی خالی از اپسیلن حتی در سه کنج تحلیلم کلبه ای ترسیم است کودک درونش برای ماندن در وضعیت آخر هر روز صبح یک قورباغه آرزو را درسته قورت می دهد! بمن بگو از نظر یک پزشک صفر ضرب در یک چه عوارضی دارد؟ آیا می شود در آنسوی کوانت هم واقعگرا بود؟ آیا خوشبختی را راسل تسخیر کرد؟ وقتی متر لینگ موریانه ها را حتی می شناخت چرا آلکسیس کارل انسان را نشناخت؟ چه چیزی از چخوف دایم الخمر یک نویسنده ساخت اگرآن روز به جای سیب آز آسمان نیوتن سنگ می بارید تکلیف قانون چه می شد؟ ... صفر هستم اما تا ارتفاع فقط یک آرزو کم دارم! فقط یکی یک که در آن تکثیر شوم به توان بینهایت ِارقام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 15:43 توسط محسن |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 17:42 توسط محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
منها کنید همه سنگهای یک کوه را
از آن چه میماند هیچ ! جز یک اسکلت اندوه من کوه بودم .... دریغ ! منها کردند از من هرچه سنگ در من بود |
|
RSS
|
| teoman gonulcelen .mp3 | ||
| ||
![]() | Found at bee mp3 search engine | ![]() |